![]() |
![]() |
|
صدا کن مرا که صدایت زیبا ترین نوای عالم است صدا کن مرا که صدایت قلب شکسته ام را تسکین می دهد صدا کن مرا تا بدانم که هنوز از یاد نبرده ای مرا نشسته ام تا شاید صدایم کنی صدایم کنی و محبت بی دریقت را نثارم کنی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:4 توسط سحر |
|
|
عشق مثل گنجشک می مونه اگه توی دستت سفت نگهش داری می میره اگه شل نگه داری می پره پس طوری نگهش دار که توی دستت آروم خوابش ببره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 1:2 توسط سحر |
|
|
در آن شب تک ستاره عشق ازدور چشمکی زد و به من خندید و شمع جای خالی پروانه را حس کرد و چشم جای خالی قطرات اشک را. آن شب چه قدر زیبا بود آن شب مهتاب در آسمان به عاشقان شب سلام می گفت.و چه قدر زیبا بود آن شب ولی افسوس که آن شب خیلی کوتاه بودو آن ستاره غروب کرد و عاشقان شب را تنها گذاشت. عشق یعنی چه؟ تو می دانی؟نه نمی دانی...عشق چیست؟عشق کیست؟ تو می دانی؟ عشق فقط تو کتابهاست عشق این نیست که قلب عاشق رو بشکنی عشق این است که همیشه با عاشق عاشقانه رندگی کنی. نمی دانم چرا اینها رمی نویسم ولی امشب قلبم آروم و قرار ندارد. امشب قلبم گرفته. امشب شبه بی تابی منه امشب در جاده ای افتادم که توش سر درگمم. جاده ای که من را با خود به نا کجا آباد می برد نا کجا آبادی به نام عشق.عشق به همسرم سحر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 20:2 توسط سحر |
|
دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 12:55 توسط سحر |
|
|
seetheart
in your eyes I found my love i am so lucky to have you in my life
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 12:42 توسط سحر |
|
|
از اردیبهشت تا الان نبودم آره دیگه برنامه عروسی ـ ماه عسل دیگه سرم شلوغ بود امروز گفتم یه سری بزنم ببینم نبودم چه خبر بوده دسته همگی درد نکنه هستین سلامت ـ شاد ـ موفق باشید وای بچه ها میدونین چی شد غذام سوخت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 11:14 توسط سحر |
|
|
عشق يعني دو قلب در يك سينه عشق يعني رنگ سرخ يك شاخه گل رز عشق يعني با تو بودن عشق يعني انتظار عشق يعني اميد با تو بودن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:26 توسط سحر |
|
|
_______ *#####_____*######## ____*##########* __*############## __################ ____________*##* _##################__B&s_______*### __##################_____*########## __##################___*############# ___#################*_###############* ____#################################* ______#### دوستت###################### _______########## دارم################ ________=############# ############ __________###عشق################# ___________*##################### ____________*#######من######## _____________*############### _______________############# ________________########## ________________=#######* _________________###### __________________#### __________________### |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:43 توسط سحر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 22:50 توسط سحر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 14:19 توسط سحر |
|
|
سلام دوستای عزیز خوبین خیلی دیر کردم نه آخه بچه ها سحر نامزد کرده مرسی از اینکه به فکر خواهرتون بودین و نگرانش دلم برای همتون تنگ شده بود دوست دارم برای خواهرتون یه آرزو کنید هر کی قشنگ آرزو کنه جایزه داره.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 15:43 توسط سحر |
|
|
پاييز کم کم داره وسايل سفر شو می بنده . نمی دونم کجا می خواد بره شايد يکی يه جايی منتظرشه. دارم وسايل سفرم رو آما ده می کنم کجا می خواهی بری يه ذره ديگه بمون. نمی شه بايد برم زمستون منتظرمه. يه سوال؟ بگم . بگو! می شه بگی وسايل سفرت چيه؟ نمی دونی! نه . بگو می خوام بدونم. گفتنی نيست.. خدايا تو می دونی وسايل سفر پاييز چيه خودش که بهم نمی گه تو بهم بگو. چرا نميدونی من نمی تونم بگم خودت بايد بگی.پاييز ! خدا هم بهم نگفت. از زمين بپرس شايد گفت. از آسمون ـاز دريا ـکوهها ـاز جنگل ـ. پرسيدم نگفتند. از شاعر ـاز قلب يه عاشق هم پرسيدی؟ آره پرسيدم می دونی چی گفتن؟ نه. بگم! بگو اونا گفتن دوست داشتيم مثل پاييز وحشی بوديم و پر شور. سرشو انداحت پايين سرخ شدو به دوردست نگاه کرد. دوباره شروع کرد به بستن وسايلش. منم روبروش نشستم و فقط نگاش کردم پر شور بود و وحشی اينو تو چهرش ديدم. ديرم داره ميشه الان می یاد. بده منتظر بمونه. رفت لب پنجره و آروم چشماشو بست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 2:44 توسط سحر |
|
|
گه گاهی غم هاـدرد ها به سراغ خونه من می يان.
خونه من دل افسرده و کوچیک منه. اين دل گنجايش مهمون زياد نداره. از تنگی دل به فغان می يام بغض گلومو فشار می ده نمی ذاره فرياد بزنم. اما اشک از راه دل راه ديدگان منو طی می کنه و از روزنه چشم می ريزه پائين و آبی رو آتيش دلم می زنه. آره يه قدر آروم ميشم تا به سراغ غم های دلم برم و به اونا سلام کنم.و به اونا بگم من يه آشنای غريبم. آشنايی که هميشه تنهاست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 3:57 توسط سحر |
|
|
يه مدتي که من و دل از رسم زمونه حرفا داريم از بی مهری هاـ بی وفائی هاـ دورنگیا آره من و دل هر دو تنها مونديم شادی با ما بی گانست نه محرمی داريم که غم خودمونو بگيم نه دوستی که رازامونو بگيم ما دو تا تنهای تنهائيم تنهای تنها. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 4:32 توسط سحر |
|
|
غمه خاطر نواز دل شب کاروان ماه را همراه بود
نيمه شب ها آسمون عالمی داره آه اگر اين آسمون بی ماه باشه از بهشت نسترن ها می ياد و صورت منو نوازش می کنه رازهای خفته در انتهايی دور در سکوت نيمه شب جون می گیره پراشو برای آسمون باز مي کنه و دامن ماه نورانی می شه زيبا تر از شبهای مهتاب بهار عالمی ديگر کجا دارده خدا؟ عالمی که عشق و اميد وآرزوست و عالم تنهايي و انديشه ها در شبی مهتابی و بی انتها چی می شه راه آسمون باز بشه دلتنگي آسمون و صفای مهتاب دل من ديونه پروازه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 11:47 توسط سحر |
|
|
دلم گرفته است به ايوان می روم انگشتانم را بر پوست کشيده شب می کشم. دلم گرفته است چراغ های رابطه شب تاريکند. کسی مرا به آفتاب و ماه معرفی نخواهد کرد کسی مرا به مهمانی پروانه ها نخواهد برد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 4:14 توسط سحر |
|
|
زمانی می انديشم که تو را دوست دارم زمانی رنج بردم که شايد مرا دوست نداشته باشی زمانی احساس می کنم که مرا دوست می داری در اين هنگام است که خود را خوشبخت حس می کنم زمانی که در برابر تو هستم فکر می کنم تو برايم بی تفاوتی! و اما همينکه از تو دور ميشوم غم تنهايی بر من غلبه ميکنه! و زمانی احساس می کنم تمام وجودم در تو خلاصه می شود؟ و دوريت برايم طاقت فرساست و بلاخره.......زمانی احساس ميکنم که شايد ديگری وجود داشته باشد که تو را دوست بدارد در آن وقت است که به او حسد ميبرم و آن زمان است که احساس ميکنم معبد عشق من که در قلب تو جای داشته در قلب کس دیگری بوده و اوتو را دوست داشته است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 4:13 توسط سحر |
|
|
پشت پنجره ام را کوبيد گفتم :که هستی؟ گفت:آفتاب بی اعتنا طناب را آماده کردم. پشت پنجره ام را کوبيد گفتم که هستی؟ گفت:ماه بی اعتنا طناب را آماده کردم. پشت پنجره ام را کوبيدند گفتم: که هستيد؟ گفتند:همه ستارگان دنيا بی اعتنا طناب را آماده کردم. پشت پنجره ام را کوبيد گفتم:که هستی؟ گفت يک پرنده آزاد من پنجره را با اشتياق باز کردم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 11:9 توسط سحر |
|
|
ای دريا قلبم را با تمام تنهايی بتو خواهم بخشيد قلب معصومم را که به تنهايی يک ستاره است قلبم را به دريا خواهم داد و به دريا خواهم گقت:که با من مهربان باشد به دريا خواهم گقت:من دلم غمگين است و به اندازه يک دنيا: خستگی را ميشناسم من قلب معصومم را به دريا خواهم بخشيد تا به همراهی ماهيها: به تنهايی خود فکر کنم ای دريا قلبم را بتو می بخشم تا بيانديشم:به صداقت ماهيها |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 0:9 توسط سحر |
|
|
بيم آن ندارم که روزی آسمان ترا از من بگيرد بيم آن دارم که روزی تو خود را از من بگيریبيم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند و خورشيد مهر ترا پنهان کندتو خود را از من نگيرمن با تو زاده شدم و با تو: صبح زاده شد من با تو پديد آمدم و با تو: اميد پديد آمد تو به من لبخند زدی و روزهای جهان بمن لبخند زدند ـتو نسيمی ـ تو آفتاب مهربان را بر من تا باندی ـ تو سپيده ی ـ رنگين کمان لبخند تو تا ابد گشاده است و آسمان در زير طاق چشمان تو جاری است و خورشيد از نگاه تو, تو در ميان من و تقدير. دريچه ایدريچه ای بروشنی آفتاب و زيبايی آسمان تو خود را از من نگير من با تو زاده شدمبگذار که با تو بميرم |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 22:6 توسط سحر |
|
|
چه سالها به من دروغ گفتی از دوست داشتن آيينه و آفتاب حتی آن لحظه ای که سر به سر واژه های بی قافيه می گذاشتی هيچ به فکر زخم عاشق بودی. فقط خودت را به رودخانه سپردی و هيچ واژه ای برات خاطره نداشت. چه سالها به تو دروغ گفتم از آن عاشقی که هيچ وقت نوشته هايت را دوست نداشت. سالها به تو از تصوير و عشق دروغ گفتم از دلتنگی های شبانه و از رنجی که هيچ وقت پايان نيافت. چه سالهايی که دوست داشتم! اما هميشه دل نگران پرنده بودم و دلواپس عاشقی که خودش را در جاده عشق گم خواهد کرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 0:16 توسط سحر |
|
|
با آن صفای خدایی تو با آن دل و جان سر شار از روشنایی ازین خا کیان دور بودی من و تو چه دنیای پهنا وری آفریدیم من و تو به سوی افق ها نا آشنا پر کشیدیم من و تو, ندانسته دانسته رفتیم و رفتیم و رفتیم چنان شاد, خوش, گرم .پویا که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم دریغا دریغا ندیدیم که دستی در این آسمانها چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست دریغا, در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم که آب و گل عشق با غم سر شته ست فریب و فسون جهان را تو کر بودی ای دوست درین روزگاران بی روشنایی در این تیره شب های غمگین. که ندانی کجایم. ندانم کجایی! چو با یاد آن روزها می نشینم چو یاد تو را پیش رو می نشانم دل جاودان عاشقم را به دنبال آن لحظه ها می کشانم سرشکی به همراه این بیت ها, می فشانم نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت نخستین کلامی که دل های ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد پر از مهر بودی پر از نور بودم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 13:34 توسط سحر |
|
|
نخستين نگاهی . که ما را به هم دوخت نخستين سلامی. که در جان ما شعله افروخت نخستين کلامی . که دل های ما را به بوی خوش آشنايی سپرد و به مهمانی عشق برد پر از مهر بودی پر از نور بودم همه شوق بودی همه شور بودم چه خوش لحظه هايی که دزدانه از هم نگاهی ربوديم و رازی نهفتيم چه خوش لحظه هایی که ((می خواهمت))را به شرم و خموشی ـنگفتیم و گفتیم در آوای تنهای سر گشته بودیم رها در گذر گاه هستی به سوی هم از دورها پر گشو دیم. چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق چو یک نغمه شاد, با هم شگفتیم چه شب ها , چه شب ها که همراه حافظ در آن کهکشانهای رنگین در آن بیکران های سر شار از نرگس و نسترن , یاس و نسترن ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 12:41 توسط سحر |
|
|
در این زمان که از بهار زندگیم می گذرد به خود گفته ام که باید غم و دلتنگی را رها کرد و به استقبال آینده بروم حتی اگر این آینده یک روز یا یک ساعت یا یک لظه باشد. شاید لحظه بعدی خلق نوشته ای باشد که هنوز نیافریده ام. ولی در لحظه بعدی نوشته ای به ابعاد آرزوهایم. نوشته ای به رنگ عشقم. نوشته ای به شفافیت تمام آیینه ها خلق خواهم کرد و سپس این نوشته ها را در بلند ترین آسمان بر خواهم افراشت تا تصویر تمامی این جهان در آن انعکاس یابد و من فکر می کنم که همواره آرزو داشته ام نما یشگاهی از نوشته هایم در موزه قلب ها بگذارم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 0:50 توسط سحر |
|
|
گريه کردم زيرا خواب ديدم ديشب گريه کردم که تو به آغوش آسمانها پناه برده اي و هنگامی که از خواب بيدار شدم سيل اشک از ديدگانم جاری شد. گريه کردم چون خواب ديدم تو مرا ترک کرده ایو چون چشم از خواب گشودم بخاطر تو تا صبح گريه کردم ای عشق من باز هم گريه کردم چون خواب ديدم که قلب تو از شعله های عشق روشن و نورانی است و هنگامی که بيدار شدم چشمانم پر از اشک بود اشکها يی که برای هميشه جريان خواهد داشت. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 17:7 توسط سحر |
|
|
حد و انتهای بودن ها را دوست دارم. من ميخواهم آنقدر عاقل شوم که ديوانه ام بخوانند. مگر نه اينکه جنون نها يت عقل است. ميخوام آنقدر خوش باشم که گريان شوم. مگر نه اينکه گريه عصاره خنده هاست. ميخواهم آنقدر دوست بدارم که عاشق شوم. مگر نه اينکه عشق هم انتهای دوستی هاست. خلا صه اگرهمه خواسته ها را از لغت زندگی خلاصه کنم ميخواهم آنقدر احساس زنده بودن نمايم که آرزوی مرگ کنممگر نه اينکه مرگ سر حد زندگيست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 2:9 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 آبان 1386 تیر 1386 آبان 1385 شهریور 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|